متن شعر

می گزید او آستین را شرمگین در آمدن

می گزید او آستین را شرمگین در آمدن
آن طرف رندان همه شب جامه​ها را می کنند
رومیانش جامه دزد و زنگیانش جامه دوز
سرفرازی کار شمع و سرسپاری کار او
در سپردن هر کی زودتر در فروزش بیشتر
چون درآرد ماه رویی دست خود در گردنت
تا بریزی و برویی آن زمان در باغ او
عاشقان اندرربوده از بتان روبندها
بر سر گور بدن بین روح​ها رقصان شده
زلف عنبرسای او گوید به جان لولیان
مرتضای عشق شمس الدین تبریزی ببین
 
بر سر کویی که پوشد جان​ها حله بدن
تا ببینی روز روشن ما و من بی​ما و من
شاد باش ای جامه دزد و آفرین ای جامه کن
شرط باشد هر دو کارش هر کی شد شمع لگن
سر بنه در زیر پای و دستکی بر هم بزن
ترک کن سالوس را تو خویش را بر وی فکن
روی گل بر روی گل هم یاسمن بر یاسمن
زانک در وحدت نباشد نقش​های مرد و زن
تا بدیده صد هزاران خویشتن بی​خویشتن
خیز لولی تا رسن بازی کنیم اینک رسن
چون حسینم خون خود در زهر کش همچون حسن
تعداد دفعات مشاهده: 48