متن شعر

بیار باده که اندر خمار خمارم

بیار باده که اندر خمار خمارم
بیار جام شرابی که رشک خورشید است
بیار آنک اگر جان بخوانمش حیف است
بیار آنک نگنجد در این دهان نامش
بیار آنک چو او نیست گولم و نادان
بیار آنک دمی کز سرم شود خالی
بیار آنک رهاند از این بیار و میار
بیار و بازرهان سقف آسمان​ها را
بیار آنک پس مرگ من هم از خاکم
بیار می که امین میم مثال قدح
نجار گفت پس مرگ کاشکی قومم
به استخوان و به خونم نظر نکردندی
چه نردبان که تراشیده​ام من نجار
مسیح وار شدم من خرم بماند به زیر
بلیس وار ز آدم مبین تو آب و گلی
طلوع کرد از این لحم شمس تبریزی
غلط مشو چو وحل در رویم دیگربار
به هر صبوح درآیم به کوری کوران
 
خدا گرفت مرا زان چنین گرفتارم
به جان عشق که از غیر عشق بیزارم
بدان سبب که ز جان دردهای سر دارم
که می شکافد از او شقه​های گفتارم
چو با ویم ملک گربزان و طرارم
سیاه و تیره شوم گوییا ز کفارم
بیار زود و مگو دفع کز کجا آرم
شب دراز ز دود و فغان بسیارم
به شکر و گفت درآرد مثال نجارم
که هر چه در شکمم رفت پاک بسپارم
گشاده دیده بدندی ز ذوق اسرارم
به روح شاه عزیزم اگر به تن خوارم
به بام هفتم گردون رسید رفتارم
نه در غم خرم و نی به گوش خروارم
ببین که در پس گل صد هزار گلزارم
که آفتابم و سر زین وحل برون آرم
که برقرارم و زین روی پوش در عارم
برای کور طلوع و غروب نگذارم
تعداد دفعات مشاهده: 75