متن شعر

دل و جان را طربگاه و مقام او

دل و جان را طربگاه و مقام او
همه عالم دهان خشکند و تشنه
غذاها هم غذا جویند از وی
عدم چون اژدهای فتنه جویان
سزای صد عتاب و صد عذابیم
ز حلم او جهان گستاخ گشته
برای مغز مخموران عشقش
کشیده گوش هشیاران به مستی
پیمبر را چو پرده کرده در پیش
نکرده بندگان او را سلامی
چه باشد گر شبی را زنده داری
وگر خامی​کنی غافل بخسپی
ز خردی تا کنون بس جا بخفتی
ز خاکی تا به چالاکی کشیدت
مقامات نوت خواهد نمودن
به خردی هم ز مکتب می​جهیدی
به خاکی و نباتی و به نطفه
ز چندین ره به مهمانیت آورد
به وقت درد می​دانی که او او است
همه اویان چو خاشاکی نمایند
سخن​ها بانگ زنبوران نماید
نماید چرخ بیت العنکبوتی
همه عالم گرفته​ست آفتابی
چو درماند نگوید او جز او را
شکنجه بایدش زیرا که دزد است
تو باری دزد خود را سیخ می​زن
به یاری​های شمس الدین تبریز
خمش از پارسی تازی بگویم
 
شراب خم بی​چون را قوام او
غذای جمله را داده تمام او
که گندم را دهد آب از غمام او
ببسته فتنه را حلق و مسام او
کشیده از سزای ما لگام او
که گویی ما شهانیم و غلام او
بجوشیده به دست خود مدام او
زهی اقبال و بخت مستدام او
پس آن پرده می​گوید پیام او
بر ایشان کرده از اول سلام او
به عشق او که آرد صبح و شام او
بنگذارد تو را ای دوست خام او
کشانیدت ز پستی تا به بام او
بدادت دانش و ناموس و نام او
که تا خاصت کند ز انعام عام او
چه نرمت کرد و پابرجا و رام او
ستیزیدی درآوردت به دام او
نیاوردت برای انتقام او
به خاکی می​دهد اویی به وام او
چو بوی خود فرستد در مشام او
چو اندر گوش ما گوید کلام او
چو بنماید مقام بی​مقام او
زهی کوری که می​گوید کدام او
چو بجهد هر خسی را کرده نام او
مقر ناید به نرمی​و به کام او
چو می​دانی که دزدیده​ست جام او
شود بس مستخف و مستهام او
فواد ما تسلیه المدام
تعداد دفعات مشاهده: 101