متن شعر

مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر

مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر
به صد حیله کنم غافل از او خود را کنم جاهل
مرا گوید نمی​گویی که تا چند از گدارویی
بدین زاری و خفریقی غلام دلق و ابریقی
از این​ها کز تو می​زاید شهان را ننگ می​آید
که داند گفت گفت او که عالم نیست جفت او
مرا گر آن زبان بودی که راز یار بگشودی
از آن دلدار دریادل مرا حالیست بس مشکل
اگر با مومنان گویم همه کافر شوند آن دم
چو دوش آمد خیال او به خواب اندر تفضل جو
اگر صد جان بود ما را شود خون از غمت یارا
 
بداد افیون شور و شر ببرد از سر ببرد از سر
بیاید آن مه کامل به دست او چنین ساغر
چو هر عوری و ادباری گدایی می​کنی هر در
اگر حقی و تحقیقی چرایی این جوال اندر
ملک بودی چرا باید که باشی دیو را تسخر
ز پیدا و نهفت او جهان کورست و هستی کر
هر آن جانی که بشنودی برون جستی از این معبر
که ویران می​شود سینه از آن جولان و کر و فر
وگر با کافران گویم نماند در جهان کافر
مرا پرسید چونی تو بگفتم بی​تو بس مضطر
دلت سنگست یا خارا و یا کوهیست از مرمر
تعداد دفعات مشاهده: 45