متن شعر

دل معشوق سوزیده است بر من

دل معشوق سوزیده است بر من
بزد آتش به جان بنده شمعی
بدید آمد از آن آتش به ناگه
به کوی عشق آوازه درافتاد
چه روزن کآفتاب نو برآمد
از آن نوری که از لطفش برسته​ست
از آن سو بازگرد ای یار بدخو
به سوی بی​سوی جمله بهار است
چو شمس الدین جان آمد ز تبریز
 
وزان سوزش جهان را سوخت خرمن
کز او شد موم جان سنگ و آهن
میان شب هزاران صبح روشن
که شد در خانه دل شکل روزن
که سایه نیست آن جا قدر سوزن
ز آتش گلبن و نسرین و سوسن
بدین سو آ که این سوی است مومن
به هر سو غیر این سرمای بهمن
تو جان کندن همی​خواهی همی​کن
تعداد دفعات مشاهده: 83