متن شعر

در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری

در دل خیالش زان بود تا تو به هر سو ننگری
با صوفیان صاف دین در وجد گردی همنشین
داری دری پنهان صفت شش در مجو و شش جهت
چون می​پری بر پای تو رشته خیالی بسته​اند
بازآ به زندان رحم تا خلقتت کامل شدن
جان را چو بررویید پر شد بیضه تن را شکست
 
و آن لطف بی​حد زان کند تا هیچ از حد نگذری
گر پای در بیرون نهی زین خانقاه شش دری
پنهان دری که هر شبی زان در همی​بیرون پری
تا واکشندت صبحدم تا برنپری یک سری
هست این جهان همچون رحم این جمله خون زان می​خوری
جان جعفر طیار شد تا می​نماید جعفری
تعداد دفعات مشاهده: 82