متن شعر

مرا گویی که چونی تو لطیف و لمتر و تازه

مرا گویی که چونی تو لطیف و لمتر و تازه
خوش آن باشد که می​راند به سوی اصل شیرینی
همی​کوشم به خاموشی ولیکن از شکرنوشی
دلا سرسخت و پاسستی چنین باشند در مستی
بدان صبح نجاتی رو بدان بحر حیاتی رو
بهل می را به میخواران بهل تب را به غمخواران
که کنزا کنت مخفیا فاحببت بان اعرف
تعالوا یا موالینا الی اعلی معالینا
الی نور هو الله تری فی ضو لقیاه
 
مثال حسن و احسانت برون از حد و اندازه
در آن سیران سقط کرده هزاران اسب و جمازه
شدم همخوی آن غمزه که آن غمزه​ست غمازه
ولی بشتاب لنگانه که می​بندند دروازه
بزن سنگی بر این کوزه بزن نفطی در آن کازه
که این را جملگی نقش است و آن را جمله آوازه
برای جان مشتاقان به رغم نفس طنازه
فان الجسم کالاعمی و ان الحس عکازه
کمال البدر نقصانا و عین الشمس خبازه
تعداد دفعات مشاهده: 60