متن شعر

جسم و جان با خود نخواهم خانه خمار کو

جسم و جان با خود نخواهم خانه خمار کو
هر زمان چون مست گردد از نسیم خمر جان
سوی بی​گوشی سماع چنگ می​آید ولیک
چونک او بی​تن شود پس خلعت جان آورند
کبر عاشق بوی کن کان خود به معنی خاکیی است
چون مشامت برگشاید آیدت از غار عشق
رنگ بی​رنگی است از رخسار عاشق آن صفا
آمدت مژده ز عمر سرمدی پس حمد کو
صحبت ابرار و هم اشرار کان جا زحمت است
شمس حق و دین خداوند صفاهای ابد
 
لایق این کفر نادر در جهان زنار کو
تا در خمخانه می​تازد ولیکن بار کو
چنگ جانان است آن را چوب یا اوتار کو
کاندر او دستان حایک یا که پود و تار کو
در چنان دریا تکبر یا که ننگ و عار کو
طرفه بویی پس دوی هر سو که آخر غار کو
آن وفا و آن صفا و لطف خوش رخسار کو
کاندر آن عمرت غم امسال و یاد پار کو
در حریم سایه آن مهتر اخیار کو
در شعاع آفتابش ذره هشیار کو
تعداد دفعات مشاهده: 41