متن شعر

پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من

پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
چون می روی بی​من مرو ای جان جان بی​تن مرو
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
بی پا و سر کردی مرا بی​خواب و خور کردی مرا
از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تو
یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
ای جان پیش از جان​ها وی کان پیش از کان​ها
چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست
بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من
ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا
ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من
 
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
ای شاخه​ها آبست تو وی باغ بی​پایان من
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من
ای آن بیش از آن​ها ای آن من ای آن من
اندیشه​ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من
بر بوی شاهنشاه من هر لحظه​ای حیران من
بی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من
ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من
تعداد دفعات مشاهده: 64