متن شعر

من که ستیزه روترم در طلب لقای تو

من که ستیزه روترم در طلب لقای تو
در دل من نهاده​ای آنچ دلم گشاده​ای
گلشکر مقویم هست سپاس و شکر تو
سبزه نرویدی اگر چاشنیش ندادیی
هست جهاز گلبنان حله سرخ و سبز تو
من ز لقای مردمان جانب که گریزمی
بخت نداشت دهریی منکر گشت بعث را
پر ز جهاد و نامیه عالم همچو کاهدان
در دل خاک از کجا های بدی و هو بدی
هم به خود آید آن کرم کیست که جذب او کند
گوید ذره ذره را چند پریم بر هوا
گردد صدصفت هوا ز اول روز تا به شب
رقص هوا ندیده​ای رقص درخت​ها نگر
بس کن تا که هر یکی سوی حدیث خود رود
 
بدهم جان بی​وفا از جهت وفای تو
از دو هزار یک بود آنچ کنم به جای تو
کحل عزیزیم بود سرمه خاک پای تو
چرخ نگرددی اگر نشنودی صلای تو
هست امید شب روان یقظت روزهای تو
گر نبدی لقایشان آینه لقای تو
ور نه بقاش بخشدی موهبت بقای تو
کی برسیدی از عدم جز که به کهربای تو
گر نه پیاپی آمدی دعوت های های تو
هست خود آمدن دلا عاطفت خدای تو
هست هوا و ذره هم دستخوش هوای تو
چرخ زنان به هر صفت رقص کنان برای تو
یا سوی رقص جان نگر پیش و پس خدای تو
نبود طبع​ها همه عاشق مقتضای تو
تعداد دفعات مشاهده: 53