متن شعر

اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر

اندیشه را رها کن اندر دلش مگیر
اندیشه می​کنی که رهی از زحیر و رنج
ز اندیشه​ها برون دان بازار صنع را
آن کوی را نگر که پرد زو مصورات
گلگونه​ای کز اوست رخ دلبران چو گل
خوش از عدم همی​پرد این صد هزار مرغ
بی​چون و بی​چگونه برون از رسوم و فهم
بی​آتشی تنور دل و معده​ها فروخت
از لوح خاک ساده دهد صد هزار نقش
شیی​ء اللهی بگفتی و آمد ز چرخ بانگ
زفت آمد آن نواله و زنبیل را درید
آن کس که من و سلوی بفرستد از هوا
وان کو ز آب نطفه برآرد تهمتنی
اندر عدم نماید هر لحظه صورتی
فرمان کنم چو گفت خمش من خمش کنم
 
زیرا برهنه​ای تو و اندیشه زمهریر
اندیشه کردن آمد سرچشمه زحیر
آثار را نظاره کن ای سخره اثیر
وان جوی را کز او شد گردنده چرخ پیر
سرفتنه​ای کز اوست رخ عاشقان زریر
از یک کمان همی​جهد این صد هزار تیر
بی​دست می​سریشد در غیب صد خمیر
نان بر دکان نهاده و خباز ما ستیر
وز جوش خون ماده دهد صد هزار شیر
زنبیل برگشا که عطا آمد ای فقیر
از مطبخ خدای نیاید صله حقیر
و آنک از شکاف کوه برون می​کشد بعیر
وان کو ز خواب خفته گشاید ره مطیر
تا این خیالیان بشتابند در مسیر
خود شرح این بگوید یک روز آن امیر
تعداد دفعات مشاهده: 247