متن شعر

کار من اینست که کاریم نیست

کار من اینست که کاریم نیست
تا که مرا شیر غمت صید کرد
در تک این بحر چه خوش گوهری
بر لب بحر تو مقیمم مقیم
وقف کنم اشکم خود بر میت
می​رسدم باده تو ز آسمان
باده​ات از کوه سکونت برد
ملک جهان گیرم چون آفتاب
می​کشم از مصر شکر سوی روم
گر چه ندارم به جهان سروری
بر سر کوی تو مرا خانه گیر
همچو شکر با گلت آمیختم
قطب جهانی همه را رو به توست
خویش من آنست که از عشق زاد
چیست فزون از دو جهان شهر عشق
گر ننگارم سخنی بعد از این
 
عاشقم از عشق تو عاریم نیست
جز که همین شیر شکاریم نیست
که مثل موج قراریم نیست
مست لبم گر چه کناریم نیست
کز می تو هیچ خماریم نیست
منت هر شیره فشاریم نیست
عیب مکن زان که وقاریم نیست
گر چه سپاهی و سواریم نیست
گر چه شتربان و قطاریم نیست
دردسر بیهده باریم نیست
کز سر کوی تو گذاریم نیست
نیست عجب گر سر خاریم نیست
جز که به گرد تو دواریم نیست
خوشتر از این خویش و تباریم نیست
بهتر از این شهر و دیاریم نیست
نیست از آن رو که نگاریم نیست
تعداد دفعات مشاهده: 51