متن شعر

چون بجهد خنده ز من خنده نهان دارم از او

چون بجهد خنده ز من خنده نهان دارم از او
با ترشان لاغ کنی خنده زنی جنگ شود
شهر بزرگ است تنم غم طرفی من طرفی
با ترشانش ترشم با شکرانش شکرم
صد چو تو و صد چو منش مست شده در چمنش
طوطی قند و شکرم غیر شکر می نخورم
گر ترشی داد تو را شهد و شکر داد مرا
هر کی در این ره نرود دره و دوله​ست رهش
مسجد اقصاست دلم جنت ماواست دلم
هر کی حقش خنده دهد از دهنش خنده جهد
قسمت گل خنده بود گریه ندارد چه کند
صبر همی​گفت که من مژده ده وصلم از او
عقل همی​گفت که من زاهد و بیمارم از او
روح همی​گفت که من گنج گهر دارم از او
جهل همی​گفت که من بی​خبرم بیخود از او
زهد همی​گفت که من واقف اسرارم از او
از سوی تبریز اگر شمس حقم بازرسد
 
روی ترش سازم از او بانگ و فغان آرم از او
خنده نهان کردم من اشک همی​بارم از او
یک طرفی آبم از او یک طرفی نارم از او
روی من او پشت من او پشت طرب خارم از او
رقص کنان دست زنان بر سر هر طارم از او
هر چه به عالم ترشی دورم و بیزارم از او
سکسک و لنگی تو از او من خوش و رهوارم از او
من که در این شاه رهم بر ره هموارم از او
حور شده نور شده جمله آثارم از او
تو اگر انکاری از او من همه اقرارم از او
سوسن و گل می​شکفد در دل هشیارم از او
شکر همی​گفت که من صاحب انبارم از او
عشق همی​گفت که من ساحر و طرارم از او
گنج همی​گفت که من در بن دیوارم از او
علم همی​گفت که من مهتر بازارم از او
فقر همی​گفت که من بی​دل و دستارم از او
شرح شود کشف شود جمله گفتارم از او
تعداد دفعات مشاهده: 98