متن شعر

من این ایوان نه تو را نمی​دانم نمی​دانم

من این ایوان نه تو را نمی​دانم نمی​دانم
مرا گوید مرو هر سو تو استادی بیا این سو
همی​گیرد گریبانم همی​دارد پریشانم
مرا جان طرب پیشه​ست که بی​مطرب نیارامد
یکی شیری همی​بینم جهان پیشش گله آهو
مرا سیلاب بربوده مرا جویای جو کرده
چو طفلی گم شدستم من میان کوی و بازاری
مرا گوید یکی مشفق بدت گویند بدگویان
زمین چون زن فلک چو شو خورد فرزند چون گربه
مرا آن صورت غیبی به ابرو نکته می گوید
منم یعقوب و او یوسف که چشمم روشن از بویش
جهان گر رو ترش دارد چو مه در روی من خندد
ز دست و بازوی قدرت به هر دم تیر می پرد
در آن مطبخ درافتادم که جان و دل کباب آمد
دکان نانبا دیدم که قرصش قرص ماه آمد
چو مردان صف شکستم من به طفلی بازرستم من
تو گویی شش جهت منگر به سوی بی​سوی برپر
خمش کن چند می گویی چه قیل و قال می جویی
به دستم یرلغی آمد از آن قان همه قانان
دوایی دارم آخر من ز جالینوس پنهانی
مرا دردی است و دارویی که جالینوس می گوید
برو ای شب ز پیش من مپیچان زلف و گیسو را
برو ای روز گلچهره که خورشیدت چه گلگون است
برو ای باغ با نقلت برو ای شیره با شیرت
اگر صد منجنیق آید ز برج آسمان بر من
چه رومی چهرگان دارم چه ترکان نهان دارم
هلاوو را بپرس آخر از آن ترکان حیران کن
دلم چون تیر می پرد کمان تن همی​غرد
رها کن حرف هندو را ببین ترکان معنی را
بیا ای شمس تبریزی مکن سنگین دلی با من
 
من این نقاش جادو را نمی​دانم نمی​دانم
که من آن سوی بی​سو را نمی​دانم نمی​دانم
من این خوش خوی بدخو را نمی​دانم نمی​دانم
من این جان طرب جو را نمی​دانم نمی​دانم
که من این شیر و آهو را نمی​دانم نمی​دانم
که این سیلاب و این جو را نمی​دانم نمی​دانم
که این بازار و این کو را نمی​دانم نمی​دانم
نکوگو را و بدگو را نمی​دانم نمی​دانم
من این زن را و این شو را نمی​دانم نمی​دانم
که غمزه چشم و ابرو را نمی​دانم نمی​دانم
اگر چه اصل این بو را نمی​دانم نمی​دانم
که من جز میر مه رو را نمی​دانم نمی​دانم
که من آن دست و بازو را نمی​دانم نمی​دانم
من این گندیده طزغو را نمی​دانم نمی​دانم
من این نان و ترازو را نمی​دانم نمی​دانم
که این لالای لولو را نمی​دانم نمی​دانم
بیا این سو من آن سو را نمی​دانم نمی​دانم
که قیل و قال و قالو را نمی​دانم نمی​دانم
که من با چو و با تو را نمی​دانم نمی​دانم
که من این درد پهلو را نمی​دانم نمی​دانم
که من این درد و دارو را نمی​دانم نمی​دانم
که جز آن جعد و گیسو را نمی​دانم نمی​دانم
که من جز نور یاهو را نمی​دانم نمی​دانم
که جز آن نقل و طزغو را نمی​دانم نمی​دانم
بجز آن برج و بارو را نمی​دانم نمی​دانم
چه عیب است ار هلاوو را نمی​دانم نمی​دانم
کز آن حیرت هلا او را نمی​دانم نمی​دانم
اگر آن دست و بازو را نمی​دانم نمی​دانم
من آن ترکم که هندو را نمی​دانم نمی​دانم
که با تو سنگ و لولو را نمی​دانم نمی​دانم
تعداد دفعات مشاهده: 76