متن شعر

شنودم من که چاکر را ستودی

شنودم من که چاکر را ستودی
تو کان لعل و جان کهربایی
یکی آهن بدم بی​قدر و قیمت
ز طوفان فناام واخریدی
دلا گر سوختی چون عود بوده
به زیر سایه اقبال خفتم
بدان ره بی​پر و بی​پا و بی​سر
در آن ره نیست خار اختیاری
برون از خطه چرخ کبودش
چه می​گریی بر خندندگان رو
از این شهدی که صد گون نیش دارد
 
کی باشم من تو لطف خود نمودی
به رحمت برگ کاهی را ربودی
توام آیینه ای کردی زدودی
که هم نوحی و هم کشتی جودی
وگر خامی بسوز اکنون که عودی
برون پنج حس راهم گشودی
به شرق و غرب شاید شد به زودی
نه ترسایی است آن جا نه جهودی
رهیده جان ز کوری و کبودی
چه می​پایی همان جا رو که بودی
بجز دنبل ببین چیزی فزودی
تعداد دفعات مشاهده: 70