متن شعر

از این درخت بدان شاخ و بر نمی​بینی

از این درخت بدان شاخ و بر نمی​بینی
میان آب دری و ز آب می​پرسی
خدات گوید تدبیر چشم روشن کن
اگر چه تیره شبی رو به صبح صادق آر
رسید نعره عشرت ز ناصر منصور
مجردان همه شب نقل و باده می​نوشند
مثال دنب ز پس مانده​ای ز سرمستان
چو غافلی ز ثواب و مقام مسکینان
گلست قوت تو همچون زنان آبستن
دی و بهار همه سال مار خاک خورد
اگر چه نقش لطیفی نه سر به سر نقشی
هلا خموش که دیوان دف تو تر کردند
 
سه شاخ داری کور و کری و گرگینی
میان گنج زری مس قلب می​چینی
تو چشم را بگذاری و می​کنی بینی
مگو که صبحم صبحی ولی دروغینی
غدوت اشربها و الخمار یسقینی
در این خوشی که در افواه سابق الدینی
تو مست بستر گرمی حریف بالینی
مراقب ذهبی دشمن مساکینی
تو را از آن چه که در روضه و بساتینی
اگر انار زند خنده تین کند تینی
وگر چه زاده طینی نه سر به سر طینی
کانیس دفتری و طالب دواوینی
تعداد دفعات مشاهده: 144