متن شعر

با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی چرا

با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی چرا
می​کشد هر کرکسی اجزات را هر جانبی
دیده​ات را چون نظر از دیده باقی رسید
آن که او را کس به نسیه و نقد نستاند به خاک
آن سیه جانی که کفر از جان تلخش ننگ داشت
تو چنین لرزان او باشی و او سایه توست
او همه عیب تو گیرد تا بپوشد عیب خود
چون در او هستی به بینی گویی آن من نیستم
خشم یاران فرع باشد اصلشان عشق نوست
شه به حق چون شمس تبریزیست ثانی نیستش
 
گوهری باشی و از سنگی فرومانی چرا
چون نه مرداری تو بلک باز جانانی چرا
دیده​ات شرمین شود از دیده فانی چرا
این چنین بیشی کند بر نقده کانی چرا
زهر ریزد بر تو و تو شهد ایمانی چرا
آخر او نقشیست جسمانی و تو جانی چرا
تو بر او از غیب جان ریزی و می​دانی چرا
دعوی او چون نبینی گوییش آنی چرا
از برای خشم فرعی اصل را رانی چرا
ناحقی را اصل گویی شاه را ثانی چرا
تعداد دفعات مشاهده: 153