متن شعر

درون ظلمتی می​جو صفاتش

درون ظلمتی می​جو صفاتش
در آن ظلمت رسی در آب حیوان
بسی دل​ها رسد آن جا چو برقی
خنک آن بیدق فرخ رخی را
بسی دل​ها چو شکر شد شکسته
بپوشیده ز خود تشریف فقرش
اگر رویش به قبله می​نبینی
شب قدرست او دریاب او را
ز هجران خداوند شمس تبریز
 
که باشد نور و ظلمت محو ذاتش
نه در هر ظلمتست آب حیاتش
ولی مشکل بود آن جا ثباتش
که هر دم می​رساند شه به ماتش
نگشته صاف و نابسته نباتش
هم از یاقوت خود داده زکاتش
درون کعبه شد جای صلاتش
امان یابی چو برخوانی براتش
شده نالان حیاتش از مماتش
تعداد دفعات مشاهده: 66