متن شعر

می گریزد از ما و ما قوامش داریم

می گریزد از ما و ما قوامش داریم
می دود آن زیبا بر گل و سوسن​ها
می کند دلداری وان همه طراری
دام دل بگشاییم بوسه زو برباییم
هوش ما چون اختر یار ما خورشیدی
گر بگوید فردا از غرور و سودا
بحر او پرمرجان مشرب محتاجان
هر چه تو فرمایی عقل و دین افزایی
ای لبانت شکر گیسوانت عنبر
ساربان آهسته بهر هر دلخسته
اندر این بیشه ستان رحم کن بر مستان
هین خمش کان مه رو وان مه نازک خو
با همو گوید سر خالق هر مخبر
 
زن زنانش آریم کش کشانش آریم
گو بیا ما را بین ما از آن گلزاریم
حق آن طره او که همه طراریم
تا نپندارد که ما تهی گفتاریم
زین سبب هر صبحی کشته آن یاریم
نقد را نگذاریم پا بر این افشاریم
تا بود در تن جان ما بر این اقراریم
هین بفرما که ما بنده و اشکاریم
وی از آن شیرینتر که همی​پنداریم
کن مدارا آخر کاندر این قطاریم
گر نی ما چون شیریم هم نی چون کفتاریم
سر بپوشد چون ما کاشف اسراریم
ما هنوز از خامی سخت ناهمواریم
تعداد دفعات مشاهده: 43