متن شعر

من سر نخورم که سر گران​ست

من سر نخورم که سر گران​ست
بریان نخورم که هم زیان​ست
من سر نخوهم که باکلاهند
من خر نخوهم که بند کاهند
بالا نپرم نه لک لکم من
لنگی نکنم نه بدتکم من
ترشی نکنم نه سرکه​ام من
سرکش نشوم نه عکه​ام من
دستار مرا گرو نهادی
انصاف بده عوان نژادی
سالار دهی و خواجه ده
ور دفع دهی تو و برون جه
من عشق خورم که خوشگوارست
خوردم ز ثرید و پاچه یک چند
زین پس سر پاچه نیست ما را
 
پاچه نخورم که استخوان​ست
من نور خورم که قوت جان​ست
من زر نخوهم که بازخواهند
من کبک خورم که صید شاهند
کس را نگزم که نی سگم من
که عاشق روی ایبکم من
پرنم نشوم نه برکه​ام من
قانع بزیم که مکه​ام من
یک کوزه مثلثم ندادی
ما را کم نیست هیچ شادی
آن باده که گفته​ای به من ده
در کس زنان خویشتن نه
ذوق دهنست و نشو جان​ست
از پاچه سر مرا زیانست
ما را و کسی که اهل خوانست
تعداد دفعات مشاهده: 87