متن شعر

بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرم

بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرم
من چون زمین خشکم لطف تو ابر و مشکم
خوشتر اسیری تو صد بار از امیری
خاکی به تو رسیده به از زری رمیده
از ماجرا گذر کن گو عقل ماجرا را
ای جان جان مستان ای گنج تنگدستان
من رستخیز دیدم وز خویش نابدیدم
خاکی بدم ز بادت بالا گرفت خاکم
ای نور دیده و دین گفتی به عقل بنشین
من بنده الستم آن تو بوده استم
کی خندد این درختم بی​نوبهار رویت
تا خوان تو بدیدم آزاد از ثریدم
از من گذر چو کردی از عقل و جان گذشتم
در قعده​ام سلامی ای جان گزین من کن
من کف چرا نکوبم چون در کف است خوبم
تبریز شمس دین را از ما رسان تو خدمت
 
ای بارها خریده از غصه و زحیرم
جز رعد تو نخواهم جز جعد تو نگیرم
خاصه دمی که گویی ای خسته دل اسیرم
خاصه دمی که گویی ای بی​نوا فقیرم
چنگ است ورد و ذکرم باده​ست شیخ و پیرم
در جنت جمالت من غرق شهد و شیرم
گر چون کمان خمیدم پرنده همچو تیرم
بی​تو کجا روم من ای از تو ناگزیرم
ای پرده​ها دریده کی می هلی ستیزم
آن خیره کش فراقت می راند خیر خیرم
کی دررسد فطیرم تا نسرشی خمیرم
تا خویش تو بدیدم از خویش خود نفیرم
در من اثر چو کردی بر گنبد اثیرم
تا بی​سلام نبود این قعده اخیرم
من پا چرا نکوبم چون بم شده​ست زیرم
خدمت به مشرقی به کز روش مستنیرم
تعداد دفعات مشاهده: 153