متن شعر

نشانت کی جوید که تو بی​نشانی

نشانت کی جوید که تو بی​نشانی
چه صورت کنیمت که صورت نبندی
از آن سوی پرده چه شهری شگرفست
به نو نو هلالی به نو نو خیالی
گدارو مباش و مزن هر دری را
دلا خیمه خود بر این آسمان زن
مددهای جانت همه ز آسمانست
گمان​های ناخوش برد بر تو دل​ها
به چه عذر آید چه روپوش دارد
خنک آن زمانی که ساقی تو باشی
ز سر گیرد این دل عروج منازل
خنک آن زمانی که هر پاره ما
گرانی نماند در آن جا و غیری
به گفت اندرآیند اجزای خامش
چه​ها می​کند مادر نفس کلی
ایا نفس کلی به هر دم کیاست
مگو عقل کلی که آن عقل کل را
که آن عقل کلی شود عقل کلی
 
مکانت کی یابد که تو بی​مکانی
که کفست صورت به بحر معانی
که عالم از آن جاست یک ارمغانی
رسد تا نماند حقیقت نهانی
که هر چیز را که بجویی تو آنی
مگو که نتانم بلی می​توانی
از آن سو رسیدی همان سوی روانی
نداند که تو حاضر هر گمانی
که تو نانبشته غرض را بخوانی
بریزی تو بر ما قدح​های جانی
ز سر گیرد این تن مزاج جوانی
به رقص اندرآید که ربی سقانی
که گیرد سر مست از می گرانی
چنان که تو ناطق در آن خیره مانی
که تا بی​لسانی بیابد لسانی
کیت می​فرستد به رسم نهانی
به هر دم کسی می​کند مستعانی
گر آبی نیاید ز بحر عیانی
تعداد دفعات مشاهده: 116