متن شعر

مهتاب برآمد کلک از گور برآمد

مهتاب برآمد کلک از گور برآمد
آنک از قلمش موسی و عیسیست مصور
در هاون اقبال عنایت گهری کوفت
از تف بهاری چه خبر یافت دل خاک
از بحر عسل​هاش چه دید آن دل زنبور
در مخزن او کرم ضعیفی به چه ره یافت
بی دیده و بی​گوش صدف رزق کجا یافت
نرم آهن و سنگی سوی انوار چه ره یافت
بنگر که ز گلزار چه گلزار بخندید
بی غازه و گلگونه گل آن رنگ کجا یافت
در دولت و در عزت آن شاه نکوکار
یک سیب بنی دیدم در باغ جمالش
چون حور برآمد ز دل سیب بخندید
این هستی و این مستی و این جنبش مستان
شمس الحق تبریز چو این شور برانگیخت
 
وز ریگ سیه چرده سقنقور برآمد
از نفخه او دمدمه صور برآمد
صد دیده حق بین ز دل کور برآمد
کز خاک سیه قافله مور برآمد
با مشک عسل گله زنبور برآمد
کز وی خز و ابریشم موفور برآمد
تا حاصل در گشت و چو گنجور برآمد
کز آهن و سنگی علم نور برآمد
وز سرمه چون قیر چه کافور برآمد
کافروخته از پرده مستور برآمد
این لشگر بشکسته چه منصور برآمد
هر سیب که بشکافت از او حور برآمد
از خنده او حاجت رنجور برآمد
زان باده مدان کز دل انگور برآمد
از مشرق جان آن مه مشهور برآمد
تعداد دفعات مشاهده: 53