متن شعر

گهی پرده​سوزی، گهی پرده​داری

گهی پرده​سوزی، گهی پرده​داری
خزان و بهار از تو شد تلخ و شیرین
بهاران بیاید، ببخشی سعادت
ز گلها که روید بهارت ز دلها
گرین گل ازان گل یکی لطف بردی
همه پادشاهان، شکاری بجویند
شکاران به پیشت، گلوها کشیده
قراری گرفته، غم عشق در دل
دلا معنی بی​قراری بگویم
فدیت لمولی به افتخاری
و منذ سبانی هواه، ترانی
اموت بهجر، و احیی بوصل
عجبت بانی اذرب بشمس
اذا غاب غبنا، و ان عاتعدنا
بمائین یحیی، بحس و عقل
فماالعقل، الا طلاب المواقب
فذو العقل یبصر هداه و یخضع
گهی آفتابی ز بالا بتابی
زمین گوهرت را به جای چراغی
ز من چون روی تو ز من رود هم
 
تو سر خزانی، تو جان بهاری
توی قهر و لطفش، بیا تا چه داری
خزان چون بیاید، سعادت بکاری
به پیش افکند گل سر، از شرمساری
نکردی یکی خار در باغ خاری
توی که به جانت بجوید شکاری
که جان بخش ما را، سزد جان سپاری
قرار غم الحق دهد بی​قراری
بنه گوش، یارانه بشنو، که یاری
بطی​الاجابة، سریع​الفرار
اموت و احیی، بغیر اختیاری
فهذاک سکری، وذاک خماری
اذا غاب عنی زمان​التواری
کذا عادة​الشمس فوق​الذراری
فذوا الحس راکد، وذوا العقل جاری
و ماالحس الاخداع العواری
و ذوالحس یبصر هواه یماری
گهی ابرواری چو گوهر بتابی
نهد پیش مهمان به شبهای تاری
برم چون بیایی، مرا هم بیاری
تعداد دفعات مشاهده: 76