متن شعر

ای وصل تو آب زندگانی

ای وصل تو آب زندگانی
از دیده برون مشو که نوری
آن دم که نهان شوی ز چشمم
من خود چه کسم که وصل جویم
ای دل تو مرو سوی خرابات
کان جا همه پاکباز باشند
ور ز آنک روی مرو تو با خویش
مانند سپر مپوش سینه
پرسید یکی که عاشقی چیست
آنگه که چو من شوی ببینی
مردانه درآ چو شیرمردی
ای از رخ گلرخان غیبت
ای از هوس بهار حسنت
ای آنک تو باغ و بوستان را
ای داده تو گوشت پاره​ای را
ای داده زبان انبیا را
ای داده روان اولیا را
ای داده تو عقل بدگمان را
ای آنک تو هر شبی ز خلقان
ای داده تو چشم گلرخان را
ای داده دو قطره خون دل را
ای داده تو عشق را به قدرت
این بود نصیحت سنایی
شمس تبریز نور محضی
 
تدبیر خلاص ما تو دانی
وز سینه جدا مشو که جانی
می​نالد جان من نهانی
از لطف توم همی​کشانی
هر چند قلندر جهانی
ترسم که تو کم زنی بمانی
درپوش نشان بی​نشانی
گر عاشق تیر آن کمانی
گفتم که مپرس از این معانی
آنگه که بخواندت به خوانی
دل را چو زنان چه می​طپانی
گشته رخ سرخ زعفرانی
در هر نفسم دم خزانی
از جور خزان همی​رهانی
در گفت و شنود ترجمانی
با سر قدیم همزبانی
در مرگ حیات جاودانی
بر بام دماغ پاسبانی
این پنج چراغ می​ستانی
مخموری و سحر و دلستانی
اندیشه و فکر و خرده دانی
مردی و نری و پهلوانی
جان باز چو طالب عیانی
زیرا که چراغ آسمانی
تعداد دفعات مشاهده: 64