متن شعر

هر روز بامداد درآید یکی پری

هر روز بامداد درآید یکی پری
گر عاشقی نیابی مانند من بتی
ور عارفی حقیقت معروف جان منم
ور حس فاسدی دهمت نور مصطفی
محتاج روی مایی گر پشت عالمی
از بر و بحر بگذر و بر کوه قاف رو
ای دل اگر دلی دل از آن یار درمدزد
چون اسب می​گریزی و من بر توام سوار
صد حیله گر تراشی و صد شهر اگر روی
خاموش اگر چه بحر دهد در بی​دریغ
 
بیرون کشد مرا که ز من جان کجا بری
ور تاجری کجاست چو من گرم مشتری
ور کاهلی چنان شوی از من که برپری
ور مس کاسدی کنمت زر جعفری
محتاج آفتابی گر صبح انوری
بر خشک و بر تری منشین زین دو برتری
وی سر اگر سری مکن این سجده سرسری
مگریز از او که بر تو بود کان بود خری
قربان عید خنجر الله اکبری
لیکن مباح نیست که من رام یشتری
تعداد دفعات مشاهده: 64