متن شعر

نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست

نوبت وصل و لقاست نوبت حشر و بقاست
درج عطا شد پدید غره دریا رسید
صورت و تصویر کیست این شه و این میر کیست
چاره روپوش​ها هست چنین جوش​ها
در سر خود پیچ لیک هست شما را دو سر
ای بس سرهای پاک ریخته در پای خاک
آن سر اصلی نهان وان سر فرعی عیان
مشک ببند ای سقا می​نبرد خنب ما
از سوی تبریز تافت شمس حق و گفتمش
 
نوبت لطف و عطاست بحر صفا در صفاست
صبح سعادت دمید صبح چه نور خداست
این خرد پیر کیست این همه روپوش​هاست
چشمه این نوش​ها در سر و چشم شماست
این سر خاک از زمین وان سر پاک از سماست
تا تو بدانی که سر زان سر دیگر به پاست
دانک پس این جهان عالم بی​منتهاست
کوزه ادراک​ها تنگ از این تنگناست
نور تو هم متصل با همه و هم جداست
تعداد دفعات مشاهده: 145