متن شعر

برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز

برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز
مقام داشت به جنت صفی حق آدم
میان چرخ و زمین بس هوای پرنورست
چو دوست با عدو تو نشست از او بگریز
برون کشم ز خمیر تو خویش را چون موی
ولیک موی کشان آردم بر تو غمت
هزار بار گریزم چو تیر و بازآیم
به گردنامه سحرم به خانه بازآرد
غم تو بر سفرم زیر زیر می​خندد
به پیش سلطنت توبه​ام چو مسخره ایست
سخن مگوی چو گویی ز صبر و توبه مگوی
 
برو برو گل سرخی ولیک خارآمیز
جدا فتاد ز جنت که بود مارآمیز
ولیک تیره شود چون شود غبارآمیز
که احتراق دهد آب گرم نارآمیز
که ذوق خمر تو را دیده​ام خمارآمیز
که اژدهاست غمت با دم شرارآمیز
بدان کمان و بدان غمزه شکارآمیز
خیال یار به اکراه اختیارآمیز
که واقفست از این عشق زینهارآمیز
که عشق را نبود صبر اعتبارآمیز
حدیث توبه مجنون بود فشارآمیز
تعداد دفعات مشاهده: 85