متن شعر

چو عشق آمد که جان با من سپاری

چو عشق آمد که جان با من سپاری
جهان سوزید ز آتش​های خوبان
چو جان بیند جمال عشق گوید
بدیدم عشق را چون برج نوری
چو اشترمرغ جان​ها گرد آن برج
ز دور استاده جانم در تماشا
یکی رویی چو ماهی ماه سوزی
که جان​ها پیش روی او خیالی
همی​رست از غبار نعل اسبش
همی​تازید عقلم اندک اندک
همین دانم دگر از من مپرسید
من آن آبم که ریگ عشق خوردش
چو لاله کفته​ای در شهر تبریز
 
چرا زوتر نگویی کآری آری
جمال عشق و روی عشق باری
شدم از دست و دست از من نداری
درون برج نوری اه چه ناری
غذاشان آتشی بس خوشگواری
به پیش آمد مرا خوش شهسواری
یکی مریخ چشمی پرخماری
جهان در پای اسب او غباری
بیابان در بیابان خوش عذاری
همی​پرید از سر چون طیاری
که صد من نیست آن جا در شماری
چه ریگی بلک بحر بی​کناری
شدم بر دست شمس الدین نگاری
تعداد دفعات مشاهده: 86