متن شعر

دیدم رخ خوب گلشنی را

دیدم رخ خوب گلشنی را
آن قبله و سجده گاه جان را
دل گفت که جان سپارم آن جا
جان هم به سماع اندرآمد
عقل آمد و گفت من چه گویم
این بوی گلی که کرد چون سرو
در عشق بدل شود همه چیز
ای جان تو به جان جان رسیدی
یاقوت زکات دوست ما راست
آن مریم دردمند یابد
تا دیده غیر برنیفتد
ز ایمان اگرت مراد امنست
عزلت گه چیست خانه دل
در خانه دل همی​رسانند
خامش کن و فن خامشی گیر
زیرا که دلست جای ایمان
 
آن چشم و چراغ روشنی را
آن عشرت و جای ایمنی را
بگذارم هستی و منی را
آغاز نهاد کف زنی را
این بخت و سعادت سنی را
هر پشت دوتای منحنی را
ترکی سازند ارمنی را
وی تن بگذاشتی تنی را
درویش خورد زر غنی را
تازه رطب تر جنی را
منمای به خلق محسنی را
در عزلت جوی ایمنی را
در دل خو گیر ساکنی را
آن ساغر باقی هنی را
بگذار تو لاف پرفنی را
در دل می​دار مومنی را
تعداد دفعات مشاهده: 120