متن شعر

من از این خانه پرنور به در می نروم

من از این خانه پرنور به در می نروم
منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر
گر جهان بحر شود موج زند سرتاسر
شهر ما تختگه و مجلس آن سلطان است
شهر ما از شه ما کان عقیق و گهر است
شهر ما از شه ما جنت و فردوس خوش است
شهر پر شد که فلان بن فلان می برود
این خبر رفت به هر سوی و به هر گوش رسید
یار ما جان و خداوند قضا و قدر است
تو مسافر شده​ای تا که مگر سود کنی
مغز را یافته​ام پوست نخواهم خایید
تو جگرگوشه مایی برو الله معک
تو کمربسته چو موری پی حرص روزی
نشنوم پند کسی پندم مده جان پدر
شمس تبریز مرا طالع زهره داده​ست
 
من از این شهر مبارک به سفر می نروم
من از او گر بکشی جای دگر می نروم
من بجز جانب آن گنج گهر می نروم
من ز سلطان سلاطین به حشر می نروم
من ز گنجینه گوهر به حجر می نروم
من ز فردوس و ز جنت به سقر می نروم
شهر اراجیف چرا پر شد اگر می نروم
من از این بی​خبری سوی خبر می نروم
من از این جان قدر جز به قدر می نروم
من از این سود حقیقت به مگر می نروم
ایمنی یافته​ام سوی خطر می نروم
من چو دل یافته​ام سوی جگر می نروم
من فکنده کله و سوی کمر می نروم
من پدر یافته​ام سوی پدر می نروم
تا چو زهره همه شب جز به بطر می نروم
تعداد دفعات مشاهده: 37