متن شعر

ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم

ای کرده تو مهمانم در پیش درآ جانم
ای گشته ز تو واله هم شهر و هم اهل ده
زان کس که شدی جانش زان کس مطلب دانش
وان کز تو بود شورش می دار تو معذورش
من عاشق و مشتاقم من شهره آفاقم
ای مطرب صاحب صف می زن تو به زخم کف
شمس الحق تبریزم جز با تو نیامیزم
 
زان روی که حیرانم من خانه نمی​دانم
کو خانه نشانم ده من خانه نمی​دانم
پیش آ و مرنجانش من خانه نمی​دانم
وز خانه مکن دورش من خانه نمی​دانم
رحم آر و مکن طاقم من خانه نمی​دانم
بر راه دلم این دف من خانه نمی​دانم
می افتم و می خیزم من خانه نمی​دانم
تعداد دفعات مشاهده: 103