متن شعر

آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا

آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا
سمعا و طاعه ای ندا هر دم دو صد جانت فدا
ای نادره مهمان ما بردی قرار از جان ما
از پای این زندانیان بیرون کنم بند گران
تو جان جان افزاستی آخر ز شهر ماستی
آوارگی نوشت شده خانه فراموشت شده
این قافله بر قافله پویان سوی آن مرحله
بانگ شتربان و جرس می​نشنود از پیش و پس
خلقی نشسته گوش ما مست و خوش و بی​هوش ما
 
جان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا
یک بار دیگر بانگ زن تا برپرم بر هل اتی
آخر کجا می​خوانیم گفتا برون از جان و جا
بر چرخ بنهم نردبان تا جان برآید بر علا
دل بر غریبی می​نهی این کی بود شرط وفا
آن گنده پیر کابلی صد سحر کردت از دغا
چون برنمی​گردد سرت چون دل نمی​جوشد تو را
ای بس رفیق و همنفس آن جا نشسته گوش ما
نعره زنان در گوش ما که سوی شاه آ ای گدا
تعداد دفعات مشاهده: 126