متن شعر

چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی

چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی
دل ایمان ز تو شادان زهی استاد استادان
بصیرت را بصیرت تو حقیقت را حقیقت تو
اگر امداد لطف تو نباشد در جهان تابان
چو بردابرد جاه تو ورای هر دو کون آمد
همی​جویم به دو عالم مثالی تا تو را گویم
ز درمان​ها بری گشتم نخواهم درد را درمان
الا ای جان خون ریزم همی​پر سوی تبریزم
صفاتت ای مه روشن عجایب خاصیت دارد
ایا دولت چو بگریزی و زین بی​دل بپرهیزی
 
صلا ای کهنه اسلامان به مهمانی به مهمانی
تو خود اسلام اسلامی تو خود ایمان ایمانی
تو نور نور اسراری تو روح روح را جانی
درافتد سقف این گردون بیارد رو به ویرانی
زهی سرگشتگی جان​ها زهی تشکیک و حیرانی
نمی​یابم خداوندا نمی​گویی که را مانی
بمیرم در وفای تو که تو درمان درمانی
همی​گو نام شمس الدین اگر جایی تو درمانی
که او مر ابر گریان را دراندازد به خندانی
ز لطف شاه پابرجا به دست آیی به آسانی
تعداد دفعات مشاهده: 82