متن شعر

اگر گم گردد این بی​دل از آن دلدار جوییدش

اگر گم گردد این بی​دل از آن دلدار جوییدش
وگر این بلبل جانم بپرد ناگهان از تن
اگر بیمار عشق او شود یاوه از این مجلس
وگر سرمست دل روزی زند بر سنگ آن شیشه
هر آن عاشق که گم گردد هلا زنهار می​گویم
وگر دزدی زند نقبی بدزدد رخت عاشق را
بت بیدار پرفن را که بیداری ز بخت اوست
بپرسیدم به کوی دل ز پیری من از آن دلبر
بگفتم پیر را بالله تویی اسرار گفت آری
زهی گوهر که دریا را به نور خویش پر دارد
چو یوسف شمس تبریزی به بازار صفا آمد
 
وگر اندررمد عاشق به کوی یار جوییدش
زهر خاری مپرسیدش در آن گلزار جوییدش
به پیش نرگس بیمار آن عیار جوییدش
به میخانه روید آن دم از آن خمار جوییدش
بر خورشید برق انداز بی​زنهار جوییدش
میان طره مشکین آن طرار جوییدش
چنین خفته نیابیدش مگر بیدار جوییدش
اشارت کرد آن پیرم که در اسرار جوییدش
منم دریای پرگوهر به دریابار جوییدش
مسلمانان مسلمانان در آن انوار جوییدش
مر اخوان صفا را گو در آن بازار جوییدش
تعداد دفعات مشاهده: 158