متن شعر

عیسی چو تویی جانا ای دولت ترسایی

عیسی چو تویی جانا ای دولت ترسایی
ایمان ز سر زلفت زنار عجب بندد
ای از پس صد پرده درتافته رخسارت
جان دوش ز سرمستی با عشق تو عهدی کرد
سر عشق به گوشش برد سر گفت به گوش جان
چندانک تو می​کوشی جز چشم نمی​پوشی
جان گفت که ای فردم سوگند بدین دردم
کان عهد که من کردم بی​جان و بدن کردم
مست آنچ کند در می از می​بود آن به روی
تبریز ز شمس الدین آخر قدحی زو هین
 
لاهوت ازل را از ناسوت تو بنمایی
کز کافر زلف خود یک پیچ تو بگشایی
تا عالم خاکی را از عشق برآرایی
جان بود در آن بیعت با عشق به تنهایی
کس عهد کند با خود نی تو همگی مایی
تا چند گریزی تو از خویش و نیاسایی
سوگند بدان زلفی عاشق کش سودایی
نی ما و نه من کردم ای مفرد یکتایی
در آب نماید او لیک او است ز بالایی
آن ساقی ترسا را یک نکته نفرمایی
تعداد دفعات مشاهده: 44