متن شعر

اگر الطاف شمس الدین بدیده برفتادستی

اگر الطاف شمس الدین بدیده برفتادستی
گشادستی دو دیده پرقدم را نیز از مستی
چو بنهادی قدم آن جا برفتی جسم از یادش
میان خوبرویان جان شده چون ذره​ها رقصان
رخ خوبان روحانی که هر شاهی که دید آن را
چو از مخدوم شمس الدین زدی لطفی به روی دل
بدیدی جمله شاهان را و خوبان را و ماهان را
اگر نه غیرت حضرت گرفتی دامن جاهش
نه نفسی رهزنی کردی نه آوازه فنا بودی
اگر در آب می​دیدی خیال روی چون آتش
ایا تبریز اگر سرت شدی محسوس هر حسی
 
سوی افلاک روحانی دو دیده برگشادستی
ولی پرسعادت او در آن عالم نزادستی
که پنداری ز مادر او در آن عالم نزادستی
گهی مست جمالستی گهی سرمست باده ستی
ز فرزین بند سوداها ز اسب خود پیادستی
از این​ها جمله روی دل شدی بی رنگ و سادستی
کمربسته به پیش او نشسته بر وسادستی
سزای جمله کردستی و داد حسن دادستی
دل ذرات خاک از جان و جان از شاه شادستی
همه اجزای جرم خاک رقصان همچو بادستی
غلام خاک تو سنجر اسیرت کیقبادستی
تعداد دفعات مشاهده: 145