متن شعر

دگرباره سر مستان ز مستی در سجود آمد

دگرباره سر مستان ز مستی در سجود آمد
سراندازان و جانبازان دگرباره بشوریدند
دگرباره جهان پر شد ز بانگ صور اسرافیل
ببین اجزای خاکی را که جان تازه پذرفتند
ندارد رنگ آن عالم ولیک از تابه دیده
نصیب تن از این رنگست نصیب جان از این لذت
بسوز ای دل که تا خامی نیاید بوی دل از تو
همیشه بوی با عودست نه رفت از عود و نه آمد
ز صف نگریخت شاهنشه ولی خود و زره پرده​ست
 
مگر آن مطرب جان​ها ز پرده در سرود آمد
وجود اندر فنا رفت و فنا اندر وجود آمد
امین غیب پیدا شد که جان را زاد و بود آمد
همه خاکیش پاکی شد زیان​ها جمله سود آمد
چو نور از جان رنگ آمیز این سرخ و کبود آمد
ازیرا ز آتش مطبخ نصیب دیگ دود آمد
کجا دیدی که بی​آتش کسی را بوی عود آمد
یکی گوید که دیر آمد یکی گوید که زود آمد
حجاب روی چون ماهش ز زخم خلق خود آمد
تعداد دفعات مشاهده: 80