متن شعر

بیا ای یار کامروز آن مایی

بیا ای یار کامروز آن مایی
خدایا چشم بد را دور گردان
اگر چشم بد من راه من زد
نهادم دست بر دل تا نپرد
نه من مانم نه دل ماند نه عالم
بیا ای جان ما را زندگانی
به هر جایی ز سودای تو دودی است
یکی شاخی ز نور پاک یزدان
به لطف از آب حیوان درگذشتی
اگر کفر است اگر اسلام بشنو
خمش کن چشم در خورشید درنه
 
چو گل باید که با ما خوش برآیی
خداوندا نگه دار از جدایی
به یک جامی ز خویشم ده رهایی
تو دل از سنگ خارا درربایی
اگر فردا بدین صورت درآیی
بیا ای چشم ما را روشنایی
کجایی تو کجایی تو کجایی
که جان جان جمله میوه​هایی
کند لطفش ز لطف تو گدایی
تو یا نور خدایی یا خدایی
که مستغنی است خورشید از گدایی
تعداد دفعات مشاهده: 80