متن شعر

روان شد اشک یاقوتی ز راه دیدگان اینک

روان شد اشک یاقوتی ز راه دیدگان اینک
ببین در رنگ معشوقان نگر در رنگ مشتاقان
فلک مر خاک را هر دم هزاران رنگ می​بخشد
چو اصل رنگ بی​رنگست و اصل نقش بی​نقشست
تویی عاشق تویی معشوق تویی جویان این هر دو
تو مشک آب حیوانی ولی رشکت دهان بندد
سحرگه ناله مرغان رسولی از خموشانست
ز ذوقش گر ببالیدی چرا از هجر نالیدی
اگر نه صید یاری تو بگو چون بی​قراری تو
اشارت می​کند جانم که خامش که مرنجانم
 
ز عشق بی​نشان آمد نشان بی​نشان اینک
که آمد این دو رنگ خوش از آن بی​رنگ جان اینک
که نی رنگ زمین دارد نه رنگ آسمان اینک
چو اصل حرف بی​حرفست چو اصل نقد کان اینک
ولی تو توی بر تویی ز رشک این و آن اینک
دهان خاموش و جان نالان ز عشق بی​امان اینک
جهان خامش نالان نشانش در دهان اینک
تو منکر می​شوی لیکن هزاران ترجمان اینک
چو دیدی آسیا گردان بدان آب روان اینک
خموشم بنده فرمانم رها کردم بیان اینک
تعداد دفعات مشاهده: 64