متن شعر

باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق

باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق
باز برآورد عشق سر به مثال نهنگ
سینه گشادست فقر جانب دل​های پاک
مرغ دل عاشقان باز پر نو گشاد
هر نفس آید نثار بر سر یاران کار
فتنه نشان عقل بود رفت و به یک سو نشست
عقل بدید آتشی گفت که عشقست و نی
عشق ندای بلند کرد به آواز پست
بنگر در شمس دین خسرو تبریزیان
 
باز برآمد ز جان نعره و هیهای عشق
تا شکند زورق عقل به دریای عشق
در شکم طور بین سینه سینای عشق
کز قفص سینه یافت عالم پهنای عشق
از بر جانان که اوست جان و دل افزای عشق
هر طرف اکنون ببین فتنه دروای عشق
عشق ببیند مگر دیده بینای عشق
کای دل بالا بپر بنگر بالای عشق
شادی جان​های پاک دیده دل​های عشق
تعداد دفعات مشاهده: 148