متن شعر

در این رقص و در این های و در این هو

در این رقص و در این های و در این هو
اگر چه روی می​دزدد ز مردم
چو چشمت بست آن جادوی استاد
تو گویی کو و کو او نیز سر را
ز کوی عشق می​آید ندایی
برو دامان خاقان گیر محکم
برو پهلوی قصرش خانه​ای گیر
گریزان درد و دارو در پی تو
سیه کاری و تلخی را رها کن
از او یابد طرب هم مست و هم می
از او اندیش و گفتن را رها کن
 
میان ماست گردان میر مه رو
کجا پنهان شود آن روی نیکو
درآ در آب جو و آب می​جو
به هر سو می​کند یعنی که کو کو
رها کن کو و کو دررو در این کو
چو او باشد چه اندیشی ز باجو
که تا ایمن شوی از درد پهلو
زهی لطف و زهی احسان و دارو
بر ما زو بیا غلطان چو مازو
از او گیرد نمک هم رو و هم خو
لطیف اندیش باشد مرد کم گو
تعداد دفعات مشاهده: 99