متن شعر

هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدم

هذیان که گفت دشمن به درون دل شنیدم
سگ او گزید پایم بنمود بس جفایم
چو به رازهای فردان برسیده​ام چو مردان
همه عیب از من آمد که ز من چنین فن آمد
چو بلیس کو ز آدم بندید جز که نقشی
برسان به همدمانم که من از چه روگرانم
خمشان بس خجسته لب و چشم برببسته
چو ز دل به جانب دل ره خفیه است و کامل
به ضمیر همچو گلخن سگ مرده درفکندم
بد و نیک دوستان را به کنایت ار بگفتم
چو دلم رسید ناگه به دلی عظیم و آگه
چو به حال خویش شادی تو به من کجا فتادی
به سوی تو ای برادر نه مسم نه زر سرخم
تو بگیر آن چنانک بنگفتم این سخن هم
 
پی من تصوری را که بکرد هم بدیدم
نگزم چو سگ من او را لب خویش را گزیدم
چه بدین تفاخر آرم که به راز او رسیدم
که به قصد کزدمی را سوی پای خود کشیدم
من از این بلیس ناکس به خدا که نابدیدم
چو گزید مار رانم ز سیه رسن رمیدم
ز رهی که کس نداند به ضمیرشان دویدم
ز خزینه​های دل​ها زر و نقره برگزیدم
ز ضمیر همچو گلشن گل و یاسمن بچیدم
به بهینه پرده آن را چو نساج برتنیدم
ز مهابت دل او به مثال دل طپیدم
پس کار خویشتن رو که نه شیخ و نه مریدم
ز در خودم برون ران که نه قفل و نه کلیدم
اگرم به یاد بودی به خدا نمی​چخیدم
تعداد دفعات مشاهده: 52