متن شعر

دیده باشی کان حکیم بی خرد

دیده باشی کان حکیم بی خرد
تخته‌ای خاک آورد در پیش خود

پس کند آن تخته پر نقش و نگار
ثابت و سیاره آرد آشکار

هم فلک آرد پدید و هم زمین
گه بر آن حکمی کند گاهی برین

هم نجوم و هم برون آرد پدید
هم افول و هم عروج آرد پدید

هم نحوست، هم سعادت برکشد
خانهٔ موت و ولادت برکشد

چون حساب نحس کرد و سعد از آن
گوشهٔ آن تخته گیرد بعد از آن

برفشاند، گویی آن هرگز نبود
آن همه نقش و نشان هرگز نبود

صورت این عالم پر پیچ پیچ
هست همچون صورت آن تخته هیچ

تو نیاری تاب این، کنجی گزین
گرد این کم گرد و در کنجی نشین

جملهٔ مردان زنان اینجا شدند
از دو عالم بی‌نشان اینجا شدند

چون نداری طاقت این راه تو
گر همه کوهی نسنجی کاه تو

تعداد دفعات مشاهده: 238