متن شعر

چه دارد در دل آن خواجه که می​تابد ز رخسارش

چه دارد در دل آن خواجه که می​تابد ز رخسارش
چه باشد در چنان دریا به غیر گوهر گویا
به کار خویش می​رفتم به درویشی خود ناگه
اگر چه مرغ استادم به دام خواجه افتادم
بگفت ابروش تکبیری بزد چشمش یکی تیری
مگر آن خواب دوشینه که من شوریده می​دیدم
شب تیره اگر دیدی همان خوابی که من دیدم
چه خواجست این چه خواجست این بنامیزد بنامیزد
کجا خواجه جهان باشد کسی کو بند جان باشد
 
چه خوردست او که می​پیچد دو نرگسدان خمارش
چه باتابست آن گردون ز عکس بحر دربارش
مرا پیش آمد آن خواجه بدیدم پیچ دستارش
دل و دیده بدو دادم شدم مست و سبکسارش
دلم از تیر تقدیری شد آن لحظه گرفتارش
چنین بودست تعبیرش که دیدم روز بیدارش
ز نور روز بگذشتی شعاع و فر انوارش
هزاران خواجه می​زیبد اسیر و بند دیدارش
چو او بنده جهان باشد نباشد خواجگی یارش
تعداد دفعات مشاهده: 92