متن شعر

سیمبرا ز سیم تو سیمبرم به جان تو

سیمبرا ز سیم تو سیمبرم به جان تو
زخم گران همی​کشم زخم بزن که من خوشم
هر نفسی که آن رسد کار دلم به جان رسد
شکل طبیب عشق تو آمد و داد شربتی
نور دو چشم و نور مه چون برسد یکی شود
هر چه که در نظر بود بسته بود عمارتش
در تبریز شمس دین هست بلندتر شجر
 
وز می نو که داده​ای جان نبرم به جان تو
گر چه درون آتشم جمله زرم به جان تو
گر چه ز پا درآمدم جان سرم به جان تو
خوردم از آن و هر نفس من بترم به جان تو
تو چو مهی به جان من من بصرم به جان تو
آه که چنین خراب من از نظرم به جان تو
شاد و به برگ و بانوا زان شجرم به جان تو
تعداد دفعات مشاهده: 310