متن شعر

شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی

شاد آن صبحی که جان را چاره آموزی کنی
عشق جامه می​دراند عقل بخیه می​زند
خوش بسوزم همچو عود و نیست گردم همچو دود
گه لباس قهر درپوشی و راه دل زنی
خوش بچر ای گاو عنبربخش نفس مطمان
طوطیی که طمع اسب و مرکب تازی کنی
شیر مستی و شکارت آهوان شیرمست
چند گویم قبله کامشب هر یکی را قبله​ای است
گر ز لعل شمس تبریزی بیابی مایه​ای
 
چاره او یابد که تش بیچارگی روزی کنی
هر دو را زهره بدرد چون تو دلدوزی کنی
خوشتر از سوزش چه باشد چون تو دلسوزی کنی
گه بگردانی لباس آیی قلاوزی کنی
در چنین ساحل حلال است ار تو خوش پوزی کنی
ماهیی که میل شعر و جامه توزی کنی
با پنیر گنده فانی کجا یوزی کنی
قبله​ها گردد یکی گر تو شب افروزی کنی
کمترین پایه فراز چرخ پیروزی کنی
تعداد دفعات مشاهده: 62