متن شعر

آن عشرت نو که برگرفتیم

آن عشرت نو که برگرفتیم
آن دلبر خوب باخبر را
هر لحظه ز حسن یوسف خود
در خانه حسن بود ماهی
آن آب حیات سرمدی را
چون گوشه تاج او بدیدیم
هر نقش که بی​وی است مرده​ست
هر جانوری که آن ندارد
هر کس گهری گرفت از کان
از تابش نور آفتابی
شمس تبریز چون سفر کرد
 
پا دار که ما ز سر گرفتیم
مست و خوش و بی​خبر گرفتیم
صد مصر پر از شکر گرفتیم
رفتیمش و بام و در گرفتیم
چون آب در این جگر گرفتیم
مستانه​اش از کمر گرفتیم
از بهر تو جانور گرفتیم
او را علف سقر گرفتیم
از کان همه سیمبر گرفتیم
چون ماه جمال و فر گرفتیم
چون ماه از آن سفر گرفتیم
تعداد دفعات مشاهده: 126