متن شعر

با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست

با وی از ایمان و کفر باخبری کافریست
آه که چه بی​بهره​اند باخبران زانک هست
آه از آن موسیی کانک بدیدش دمی
بر عدد ریگ هست در هوسش کوه طور
چشم خلایق از او بسته شد از چشم بند
اوست یکی کیمیا کز تبش فعل او
پای در آتش بنه همچو خلیل ای پسر
چون رخ گلزار او هست چراگاه روح
مفخر جان شمس دین عقل به تبریز یافت
 
آنک از او آگهست از همه عالم بریست
چهره او آفتاب طره او عنبریست
گشته رمیده ز خلق بر مثل سامریست
بر عدد اختران ماه ورا مشتریست
زانک مسلم شده چشم ورا ساحریست
زرگر عشق ورا بر رخ من زرگریست
کآتش از لطف او روضه نیلوفریست
روح از آن لاله زار آه که چون پروریست
آن گهری را که بحر در نظرش سرسریست
تعداد دفعات مشاهده: 153