متن شعر

بازآمد آستین فشانان

بازآمد آستین فشانان
غارتگر صد هزار خانه
شورنده صد هزار فتنه
آن دایه عقل و آفت عقل
او عقل سبک کجا رباید
او جان خسیس کی پذیرد
آمد که خراج ده بیاور
طوفان تو شهرها شکست است
گفتا ویران مقام گنج است
ویرانه به ما ده و برون رو
ویرانه ز توست چون تو رفتی
حیلت مکن و مگو که رفتم
چون مرده بساز خویشتن را
گفتی که تو در میان نباشی
کاری که کنی تو در میان نی
باقی غزل به سر بگوییم
خاموش که صد هزار فرق است
 
آن دشمن جان و عقل و ایمان
ویران کن صد هزار دکان
حیرتگه صد هزار حیران
آن مونس جان و دشمن جان
عقلی خواهد چو عقل لقمان
جانی خواهد چو بحر عمان
گفتم که چه ده دهی است ویران
یک ده چه زند میان طوفان
ویرانه ماست ای مسلمان
تشنیع مزن مگو پریشان
معمور شود به عدل سلطان
اندر پس در مباش پنهان
تا زنده شوی به روح انسان
آن گفت تو هست عین قرآن
آن کرده حق بود یقین دان
نتوان گفتن به پیش خامان
از گفت زبان و نور فرقان
تعداد دفعات مشاهده: 188